وقتی به ديدنت آمدم
روزگارت را غريب ديدم
روزگاری در گذشته مبهم
با عبوری تلخ
تنها در دهی نزديک کوهی
جامانده از گروهی که رفته بودند
دنيايت پر از دوگانگی و سرشار از تضاد
تو را ديدم, تنها
در ميان راهی که چيزی به انتها نمانده بود
حرفهايت قديمی جامانده از زمانی قبل
خانه ات, با درختانی بی برگ
در راهی که به دشت می رفت
بی نشانی از بهار
در خانه کورسوه ای و در حياط چاهی که گاهی آبی می خورشيد
در خانه, دختری که می ديد اما نمی شنيد
و مادرت که شکسته پايش افتاده بر زمين
حرف هايت فراوان, با جملاتی که فعل آن مجهول بود
گفتی وقتی جوان بودی در خيال کوچ بودی
اما بالی برای پرواز نبود
ماندی و تجربه تنهايی را آموختی
اينک تو مانده ای
زمان در حرکت با چرخهای سنگين
بالی شکسته, راهی بسته, آرزوهايت در دو راهی بی انتها
اينک تو در خيال و اوهام سال های دور
و روزهايي که از دست رفته است
اينک تنها
در دشتی که روزی آب در آن جاری بود
اينک خشک با زمينی که به ديم هم نمی ارزد
وقتی تو را ديدم
انگار روزها و شب ها با هم ايستاده بود
انگار ماه و خورشيد مانده بودند با هم
من درحسرت رويش جوانه ها
در حسرت بهارانی که گذشته بود
به دور دست ها نگاه می کردم
۱۳۸۵/۱/۷
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
13:33 |