تبليغاتX
دارنگون

اای کاش باز باران باز ابر

رعد و برق غرش زیبای آن

باز آرد

 شور و عشق و زندکی

باز آرد

 طعم رویش را برای ریشه ها

یا یرای بوته های نا امید

تا زمین سرد

جانی تازه گیرد یاز

تا بهارو رنگ زیبایش

 باز گردد باز

تا پرستو های رفته

باز گردند دسته دسته

تا نسیم

 دشت را

آب جارویی کند

با طعم خاک

خاک باران خورده 

 خیس

با رنگ بهار

با عطر یاس

سربرون آورده از دیوار باغ

باز باران

باز ابر

---------------------------

 دی ماه ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 9:34 |
من  تشنه ام  همراه دشت  

بی قرار  و منتظر با ریشه ها

تا ببارد باران

فراوان

چون سیل

 تا بشوید دل ها را  

تا ییرد با خود

غبار نشسته بر شهر  

 نشسته بر گیاه

 و یاس مانده بر زمین

شهر ما امروز

بهتر از هر روز

 عطر باران طعم  خاک

  پیچیده  در

پیچ تاب  کوجه ها و خانه هاا

 باران اگر  ببارد

پرستو های رفته 

باز گردند سوی دشت

از نیمه راه

 بهار نیزکه بیاید

 بیاورد با خود

 شکوفه های نارنج

شکوفه های بادام

من نیز  پنجره های بسته را یاز کنم

 برای دیدن  پرنده های عاشق

برای  پرستو های خسته

--------------------

دی ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 15:58 |

 باز آمده ام در ميانه اين دشت

رنگ پاييز بر زمين رها

درختان در خواب

 بي برگ

فارغ از هجوم كرم هاي ساقه خوار

در سكوت

پرنده ها رفته اند

صداي جيرجيرك ها نمي آيد

آفتاب در پهن دشت آسمان تنها

 د شت  سر ريز از سكوت پر معني

  خالي از پرنده

كوه خاكستري در همين نزديكي

چون حصاري برای جدایی آدم ها 

از درختان

بو ته ها خشكيده از ستم گرما

زمين تشنه  اندوهگين

از نبودن باران

از غيبت طولاني زمستان

خورشيد در مسير تكراري

روز را مي برد با خود

من خسته از اين سكوت

خسته از اين پاييز

تشنه با درختان مي شوم هم صدا

به نسيم مي دهيم پيغام

تا بيا ورد ابر

 تا بیاورد باران

 آذر 1387

 

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 14:50 |

 

روزها با تحمل سرما

شب ها همراه با سیاهی طولانی

خشکی درختان بی برگ

سرما و زمستان بی باران 

پنجره ها بسته

 صورت ها درهم

درختان خسته در خواب

بی خبر از بهاری که  آمد نش  مانده در ابهام

روزها سریع پی در پی

شب ها سرد  در سیاهی مطلق

کلاغان دسته دسته در پی باران

 در کوچ

نا امید از زمستان ا ز باران

می نگارم باز

 گرد خاک مانده از تابستان

روی پوست شهر

روی درختان بی  برگ

 روی دل های  آدم ها

 

این چه قصه ای است برای درختان در خواب

که ابر های شهر ما

می آییند می ما نند بی بارش

 سترون

می روند بر باد

 

زمستانی که بارا ن ندارد

کویری است بی درخت

که بهار را ندیده

 پاییز را بیاد نمی آورد

 

بر درختان چه خواهد رفت

وقتی بیدار شوند

بهار پاییزی رنگ جای خود  به تابستان داده باشد

خورشید باز در میانه آسمان ماندگار شود

ریشه های تشنه

ساقه های خشکیده

در کابوس طولانی تابستان

نمایان شود

 

آه ابرها هنوزفرصت هست

 این درختان خسته در خواب

ازشما مهربا نا نه  می خواهند

در عبور از فضای بالا تر

قطره های پاک  باران را

بی درنگ هدیه ریشه های خشک و ساقه ها  کرده

تا بهار که نزدیک است

ساقه ها و برگهای سبز

لانه های  گرمی باشد

 برای  پرنده های عاشق که در راهند

-------------------

  ۱۹دی ماه ۱۳۸۶ 

 

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 0:4 |

 کوچه صنوبر ها

همین نزدیکی هاست

خیلی دور  نیست

آروم آروم  از خونه تون بیا  بیرون

بالا سرتون

تو آسمون آبی, پاک و زلال

بی انتها  

پرنده ها را می بینی  

پرنده ها مساقرند

به کوچه صنوبر ها

پرنده ها دسته دسته

کوچ می کنند به آن کوچه

تا آن کوچه

با پرواز

 با پرنده ها راهی نیست

اگربالهات سنگین است 

جلو تر   برو

بالای اون تپه

یک جاده است

به سمت جنوب

تو جاده  غروب خورشید

آخرهای  جاده یک کوه می بینی

 خوب نگاه کن کوه  بلنده

 اون ور کوه یک دشت است

دشتی بزرگ

دشتی پر از ساد گی

تو این دشت درخت است کوچه ا ست

تو این دشت پرنده ها روی درخت ها خونه دارند

اونجا که رفتی وقتی رسیدی  به آرومی سوال کن

 از پرنده ها

 اونها می دونند که  کوچه کجاست

بعضی از آنها رو  صنوبر ها لانه  دارند

 

آذر 86

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 17:5 |

 

کوله پشتی ام  بر دوش

رو به سویی در میانه  دشت

با قدم هایی آرام

با نگاهی به دور دست

در خیال رسیدن به نقطه ای معلوم 

می  شمارم نفس می گذارم قدم

بر زمین خیس

بین بوته ها

با تبسم نسیم

می روم به پیش

خورشید در پشت ابر

دشت باران خورده

 شسته سیراب  

چون پرنده ای

در خیال اوج

می رسم به ابر

بر فراز کوه  در میان ابر

لخظه ای خورشید دیده میشود

لحظه ای دیگر در برابرش

توده ای از ابر و صدای رعد 

بارش باران می شود آغاز

ذهن من می شود سرشار

روح من  با عشق

 می کند پرواز

باران همچنان  جاری

آب باران در عبور

از  شیب تند از دره

با فریاد

می خورشد  به سوی دشت

 می برد  با خود

برگ  بوته های خشک

خاک  شسته مانده

 سنگ های جا بجا گشته

 

آذر ۸۶

 

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 13:26 |

چه بگویم از آدمیان

که هیچ نگویم به

از گیاهان که به زآدمیانند

رنگ سبز زمین از گیاهان بود که بعد

با آمدن آدمیان خاکستری شد

رنگ زرد زمین و تیرگی آسمان

با تشنگی و مرگ درختان پیدا شد

شادی که جای خود به اندوه داد

بعد از بهار و نیامدن باران بود

از کوه چه بگویم وقتی

که صلابت زمین و منشا باران بود

از کوه چه میتوان گفت که اینک

گل سنگ های سبز آن

با صنعت آدمیان دگرگون شد

تنها با تو گویم سخنی ای درخت

که تا زنده ام با تو خواهم بود

رنگ سبز شاخه های بالایت

تا ابد

آیه های شوق بودنم خواهد بود

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 17:12 |

 

وقتی به ديدنت آمدم

روزگارت را غريب ديدم

روزگاری در گذشته مبهم

با عبوری تلخ

تنها در دهی نزديک کوهی

جامانده از گروهی که  رفته بودند

دنيايت پر از دوگانگی و سرشار از تضاد

تو را ديدم, تنها

در ميان راهی که  چيزی به انتها نمانده بود

حرفهايت قديمی جامانده از زمانی قبل

خانه ات, با درختانی بی برگ

در راهی که به دشت می رفت

بی نشانی از بهار

در خانه کورسوه ای و در حياط چاهی که گاهی آبی می خورشيد

 در خانه, دختری که می ديد اما نمی شنيد

و مادرت که شکسته پايش افتاده بر زمين

حرف هايت فراوان, با جملاتی که فعل آن مجهول بود

گفتی وقتی جوان بودی در خيال کوچ بودی

اما بالی برای پرواز نبود

ماندی و تجربه تنهايی را آموختی

اينک تو مانده ای

زمان در حرکت با چرخهای سنگين

بالی شکسته, راهی بسته, آرزوهايت در دو راهی بی انتها

اينک تو در خيال و اوهام سال های دور

و روزهايي که از دست رفته است

اينک تنها

در دشتی که روزی آب در آن جاری بود

اينک خشک با زمينی که به ديم هم نمی ارزد

وقتی تو را ديدم

انگار روزها و شب ها با هم ايستاده بود

انگار ماه و خورشيد مانده بودند با هم

من درحسرت رويش جوانه ها

در حسرت بهارانی که گذشته بود

به دور دست ها نگاه می کردم

 ۱۳۸۵/۱/۷

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 13:33 |

 به کجا چنين دور:

سالن ترانزيت برای سوار شدن به هواپيما  به مقصد ملبورن. مسلما" چنين راهی دور بايد هدفی مهم داشته باشد. چيست اين حس دور شدن که تورا اين چنين به حرکت واداشته است. به کجا به کدامين سو برای کدام پرسش هايت اين چنين بار سفر بر بسته ای. در پی يافتن کدامين ندانسته و بايد دانسته روزگار خود هستی. هيچ پاسخی بر اين پرسشها نمی يابم جز اينکه رفتن خود لازمه بودن است. دور شدن, جابجا شدن از تونل روزگار عادی خروج کردن, خود زندگی است خود هدف است خود درس است, ارتقاء است. درمان است واکسن است. بايد به سرزمين های دور رفت بايد عبور کرد از ابرهايي که آسمان شهر و ولايـت ما را اين روزها پوشانيده است. هر چند اين رفتن موقتی است. اما خود فرصتی است. خود دريچه ای است که به آسمان باز می شود. راهی است به دور دست ها به آوازهای قديمی به بازگشت به روزهايي که جوانتر بودم, طعمی دارد تازه من در حال رفتن هستم. به آسمانی آبی, پاک, هوايي ناب, خود می روم, و شاهد رفتن ديگران هستم و به ديگران هم می گويم برويد تا ببينيد تا چشمان شما به جهان باز شود تا ببينيد ديگر مردمان خدا را تا ببينيد که جهان همان چهار ديواری ذهن خسته من نيست. من می روم تا جغرافيا را ياد بگيرم من از تاريخ خسته شده ام. من از داستان های تاريخی بريده ام. من از بچگی عاشق جغرافيا بودم نمره ام بيست بود. اصلا" امتحان نداده به من 20 دادند. پس اين عبور از تاريخ به جغرافيا است جغرافيا يعنی شناخت آنچه در اين زمين نهاده شده است. يعنی رفتن يعنی خروج از تاريخ گذشته و تاريخ روز و تاريخ تحريف شده. تاريخ برای عبرت است نه برای زندگی, تاريخ برای درس است نه برای ماندن. بايد رفت بايد ديگران را به رفتن واداشت بايد به ديگران گفت مسحور تاريخ دروغين و سکرآور نگردند. که شب ديرپاست. پس راز اين خروج و تبسم بر خروج و گريه بر ماندن از اينجاسب من می روم, به کجا نمی دانم, اما می دانم, دانستن با رفتن خود خواهد آمد. 

 

اول دسامبر 2005

دبی

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 12:23 |