ديروز باران
آمد
باران چون نور
با شادی آمد
ديروز خنديدم
با تبسمی زيبا
با درختان
تنومند
با شاخه های
بالا رفته
قدم زدم
ديروز زمين
خيس بود
گل بوته ها
خندان بودند
آسمان لبريز
از ابر بود
ديروز باران
باريد
چون شادی
کودکانه
ديروز من زير
باران بودم
سقف آسمان صاف
از ابری نقره
فام
ديروز من در
باران بودم
اما قلبم در
جايي ديگر بود
در سرزميني
دورتر
بی ابر بی
باران
با خورشيدی
سوزان
ديروز با
درختان تنومند خيابان
درد دل ها
داشتم
ديروز پيغام
برگ های سوخته گردوهای
دارنگون را
به
درختان سيراب رساندم
يادم آمد قطره
های آب جاری
را که با حسرت
به پاي آن درختان می چكانند
ديدم اينجا
جاری
بين درختان
رود آبی
سرريز پرتلاطم
با پيج تابی
درخروش
به درختان
گفتم
که گردوهای من
با ريشه های
خشک
راه خود درخاک
گم کرده اند
رشد ريشه ها ايستاده است
گفتم تک درخت
انار باغ من
زمانی است كه از
بی آبی
رنگ سرخش زرد
گشته
سيب های کوچك
آن
آن گوشه ديوار
تشنه اند
آب می خواهند
به چنار رفته
بالا تا سقف آسمان بی کران گفتم
از آن بالا
خدا را گفتگو کن
قصه بي آبي ما را
رنگ زرد برگ
ها
ريشه ها و
دانه هاي مانده در خاك
ناله هاي مردم
خسته را
يادآوري كن
****
باران همچنان
در حال بارش
زمين خيس شاخه
های رفته بالا رقص رقصان با باد
من نگاهم رو
به بالا
رو به سقف آسمان
اشک چشمم
با قطره های ناب
باران
جاری
از گونه هايم
شستشو شد
يادم آمد باز
از گرمای سخت خشک سوزان زمين
از برگ های
زرد خاک آلود
از سروهای نا اميد شهر شيراز
از صنوبر هاي
آن كوچه
كه بودند نا اميد از ريزش باران
باز باران باز
باران
آب جاری
از شيب تند كوچه ها
چك چك زيباي
آن از گوشه پنجره ها
شرشر باران
بوی خاک کوچه
هاي پاك و باران خورده
رود بر آب درحال
عبور
ابر ايستاده و
صبور
باران
مداوم در تمام طول روز
خيابان هاي خالی
پر درخت
کوچه ها پرچين ها
از درختان تنومند و بلند
باران همچنان در
حال ريزش
14 سپتامبر 2009 برلين
+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت
13:46 |