در نگاهت آرامشی دیدم به بزرگی دشت
در چشمانت رازی دیدم از گذشته دور
رازی مثل جوانه
به رنگ صبح
به طعم بلوغ
این چه نگاهی است
این چه حس غریبی است
که می برد و از زمین جدا می کند
سوار بر بال خیال
چرخ زنان تا اوج تا بالا
چه با شکوه است این بی وزنی
این پرواز این عروج
در روزگاری به غربت امروز
تو برایم رنگ صد خاطره هستی
شاید تو از سرزمین ابر ها آمده ای
ازباران آری یادم آمد تو از بارانی
این همان راز نا گشوده من است
که با دیدن تو
موسیقی غصه هایم
صدای ناودان
نم نم باران
جاری آب وطعم عشق
قاب ذهنم را سرشار می کند
دستانم را بگیر
چشمانم بسته است
ای آشنای قدیمی مرا با خود ببر
به سرزمینی که نامش ابدیت است
آبان 1388

