بر بال نسيم
می روم دور دستی در همين نزديکی
در حاشيه آن کوه بلند
که حصاری است
جدا
کرده اين دشت خدا را
ز بيابانی آن طرف
خشک سرريز از دوده و خاک
آهن و گرد و غبار
آن طرف آدميان در حرکت
می روند با هدفی ساده يا پيچيده
می روند با شتاب در پی بی هدفی
گرچه پيدا بشود يا نشود
باز شتاب
باز دويدن
انگار دويدن
نه که ديدن يا رسيدن هدف است
انگار دويدن شده يک دور تسلسل
يک چرخش تکراری دوار
اين طرف
حاشيه و دامنه کوه بلند
رنگ زمين, رنگ خدا
سبز با رويش و رشد گياه
ساقه ها راست قامت
رفته تا بام خدا
جنبش و بال و پر پروانه ها
نغمه پرنده ها
پهن دشت آسمان بی کران
طعم خاک
حس رويش
حس رفتن
ديدن سرشاخه های تازه بالا رفته از روی حصار
با درختان قصه ها دارد دلم
قصه های عاشقانه
نغمه های ناسروده
رازهای ناگشوده
در دل اين دشت
من کجا و حس تنهايي کجا
در آن طرف
آن شتاب بی هدف
در اين طرف
اين سکون دلربا و عارفانه
آن غبار آن سياهی
اين شراب ناب ديدن و رسيدن
من در اين دشت
در اين طرف کوه
با درختان و نسيم خواهم ماند
تا ببينم اين بهار هر بهاران ديگر
وقت پاييز و زمان برگ ريزان که رسد
هر زمان برگ درختان
کوچ خود آغاز کرد
من نيز چون برگ درختان
با نسيم همسفر خواهم شد
18/2/1388

