اين روزها را می شمارم
بهار که آمد
فروردين که رفت
باور کردم که تابستان هم خواهد آمد
شهر سبز شده گرچه باران ديگر نيامد
اما مي شود باور كرد
فصلی ديگری در راه است
روزها را می شمارم
روزهايي که رفتند
روشن تر از
روزهايي که می آيند
غوغای جاری روزگار ما
پيچيده كلافي است در خود
دنيا را بر لبه پرتگاهی برده ايم با خود
در همسايگی ما
فروپاشی ساختار يک ملت اتمي
وحشت و نیستی مي پراكند
و اگر چنين شود
روزگاری بس غريب را بايد منتظر بود
قيامتی در در همين نزديكي
قیامتی به قامت همین دنیا
در پس آن ديوار شرقي
تيغ در دست مست زنگي
به نام مذهب براي رسيدن به بهشت
من روزها را می شمارم
وبرای آمد نش تعجيل دارم.
وقتی غروب مي آيد
خورشيد به سمت کوه می رود
روزی ديگر به انتها می رسد
خوشحال كه روزها زودتر بروند
تا شب به انتها رسند
تا فصلی ديگر شروع شود
تا اين روزهای پر از غوغا و آزاردهنده
به آخر رسد
آشفتگی و بی قراری كه پاياني ندارد
من کلبه خود می خواهم و سکوت پيرامونش را
من صدايي بر نمی تابم
جز آواز پرنده ها و موسيقی جيرجيرکها را
از ديوار غربي
صدای انفجار
با آواز حزين چاوشی زائران بهم می پيچد
پيرزنان دل با خته؛ مردان محا سن سفيد تکه تکه می شوند
دود؛ سياهي و جهل
در دشت جاري مي شود
و درگوشه ای وردی گفته می شود
و جايی ديگر دست خط ورود به بهشت امضا می شود
من روزها را می شمارم
اين روزها روزهای سرنوشت سرزمينی است بزرگ
که در عمق تاريخی پر ازاوهام اسير مانده
و فردا را به رنگ ديروز می بيننند
من روزها را می شمارم
تا وارد بایگا نی فراموشخا نه شود
با رمزی که از یاد رفته باشد
می شود آيا كه تندتر هم برود
تا اين فصل زرد به پايان خود رسد
من روزها را می شمارم
تا چهره غمگين مردمانم را نبينم
من چهره عبوس فقر و نااميدی را نمی خواهم
بر نمی تابم
من کلبه کوچک خویش می جویم
که علف ها سرتاسر ديوارهايش را پوشانده اند
من سپيدارهای تازه جوانه زده از سرما را می ستايم
که خبراز شکوه بهار می دهند
من سکوت مانده در پس ديوارهای اين باغ کوچک را می خواهم
و از نعره بی حاصل به جهانی پر از اندوه
که می آزارد كودكان را ؛ بي زارم
من آرامش دريا را می خواهم
اين سرزمين اهورایی است
دوست داشتنی است
همه اسطوره های عاشقی جهان
در این ملک جمع انذ
اینک به کدامين سو فريادهاي جهل نشانه رفته است
آيا کسی هست که آزمون هوش
يا كه تست روان سنجی دهد
غوغایی بر پا شده
این چیست که در کوچه ها بازيافت مي كنند
شاید یرای ماندن
شاید برای ریا
اينجا کجاست
كه آدم ها ترنم نواي عاشقي را فراموش كرده اند
اين سرزمين نظامی و جامی و حافظ است
اين همان است که سعدی از آن آمده
سهراب را ساخته
چند صباحی است
نقاره جنگ را
مي نوازند باز
شانه کشيدن به جهانيان
رسم روزگار ما شده
من روزها را می شمارم
من کلبه ساکت و ساکن خود را می خواهم
من از ماشين وآهن بی زارم
من در پی زندگی با گياهانم
علف هايي که بستر باغ را پر کرده اند
و پرنده گانی که بر سر شاخه های سبز
دررقصند
من با که سخن گويم
می شود کاری کرد
تا در اين باغ
ديوارها سد راه روباه ها شوند
تا مرغ ها و خروس ها با آرامش زندگی کنند
می شود کاری کرد
که صدای بلند
آرامش جوجه ها را برهم نزند
می شود زخم زوزه باد را مرهمی باشد
من روزها را می شمارم
من روزها را در آرشيوی می گذارم
که هرگز باز نشوند
اين روزها
روزهای سرزمين حافظ و سعدی سهراب نيست
اين جا ديگر طعم غزل های بهاری حس نمی گردد
نعره ها ي گاه و بی گاه
جوجه ها را هم هراسان کرده است
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
22:12 |