تبليغاتX
دارنگون

ای رهايي

  تو را سخت می خوانم

از هر در که درآيي

روزهاست چشم بردر

  نشسته ام  بر راه

شب را به صبحی بيدار می شوم

 که تو آمده باشی

خسته ام ديگر

دردناک پاهای زخمی ام

 تاب رفتن را ندارد

ديگر از فردا نمی آيد خبر

آه  آزادی,

بيا تا دردها و رنج هاي کهنه را با هم بخوانيم

 اين امانت را

 اين لباس مندرس را

آرزوهای بلند رنگ وارنگی که مانده

ترس و هراس از آمدن ها

يا که هرگز نا آمدن ها را

 برايت باز خوانم

تا دگر باره

جون تو آزاد و رها گردم

يا به رنگ تو درآيم

ای چو پرواز پرستو ها بيا

همچنان تنها  

کنار جاده ای بي انتها

ايستاد ه ام

بار کوچکم بر دوش

می شناسم جاده را

منتظر تا تو بيايي

 نامه هايـت

 بيش از اين بر من رسيده

 دردهای سخت جانفرسای روحم

قصه های نانوشته

 زخم های کهنه و سرباز کرده

فکر آدم های مانده

در ميان جاده های پيچ خم دار

آه آزادی

از ميانبر راه خود برگير

خسته ام

نای رفتن نيست 

اين همان  پايان راه

پا يان اين فصل است

واي اگر تنها بمانم

من در اين جاده

زمستان 1387
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 11:50 |