تبليغاتX
دارنگون
من  تشنه ام  همراه دشت  

بی قرار  و منتظر با ریشه ها

تا ببارد باران

فراوان

چون سیل

 تا بشوید دل ها را  

تا ییرد با خود

غبار نشسته بر شهر  

 نشسته بر گیاه

 و یاس مانده بر زمین

شهر ما امروز

بهتر از هر روز

 عطر باران طعم  خاک

  پیچیده  در

پیچ تاب  کوجه ها و خانه هاا

 باران اگر  ببارد

پرستو های رفته 

باز گردند سوی دشت

از نیمه راه

 بهار نیزکه بیاید

 بیاورد با خود

 شکوفه های نارنج

شکوفه های بادام

من نیز  پنجره های بسته را یاز کنم

 برای دیدن  پرنده های عاشق

برای  پرستو های خسته

--------------------

دی ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط روزانه در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 15:58 |

 آهای آدم های خواب یا که بیدار

خواب زده یا هشیار

از شما می  پرسم

آیا کسی هست بين شما  

تا اين روز های سرد خاکستری را

 به او بسپارم

این روز های از نفس افتاده

این روز ها كه چون  رودی جاری

 شتابان در شیب

روان به سويی در پایین دست

به گوشه ای در تاریخ

به مقصدی در غبار

مي رود به پيش

مثل زمان از دست رفته

 مثل  همین دیروز

که رفت و دیگر نیست

روز ها می روند

من جا مانده از خویشم

با این روز ها فاصله ها دارم

این روز های خاکستری

این سکوت پر از وهم

شب های سرد و طولانی

آهای آدم ها این چگونه روز هایی است

که نمی ماند در یاد

رنگ خاطره نمی زند

من چوب حراجی زده ام بر آن

مشتری نیست

که آسان بفروشم؟

آیا کسی می شنود صدایم را

روز هایم پیش از این

رنگ  بهار

صبحگاهم شستشو می شد

 با شبنم و گل

چشم هایم رو به دشتی باز می شد

باز , سبز

با درختان صبور

یادگار روز و شب های پر از باران

آرزو هایم

پرواز

خانه ام بالای آن کوه بلند

روزگارم روزگار عاشقی

آه  چه شد آن روز هاي خوب باراني

به زمان چوب حراجی زده ام

كوله بارم ساده

گام هايم به جلو

جاده را مي بينم

تا رسيدن قدمي بيش نمانده

چه کسی هست نشانی دهد

 از جرعه ای آب

از آمدن باران

 خبری هست؟

کسی می داند؟

----------------------------------

6/10/1387

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 10:8 |