اینک که سفر را برای یافتن برگزیدی
و امتداد خیال انگیز آن را نشانه رفتی
می روی برای تولدی دیگر
سفر بخییر
تو می روی به نقطه ای دور
در دنیایی به رنگ باران
به رنگ آب
در میان درختان
به رنگ سبز
وقتی ابررا آنجا دیدی
لحظه شروع باران
و صدای ناودان را شنیدی
مرا نیز خواهی یافت
در همان نزدیکی زیر باران
وقتی در آن دور دست
ساحل دریا
شیب آرام کوه
دشت بی پایان را دیدی
مرا نیز می بینی
ایستاده خیره به آسمان
با لبخند
دستانم را بگیر
تا آرامش دریا را در چشمانت تجربه کنم
وقتی در تبسم نگاهت غرق می شوم
سختی راه آسان
و سفر کوتاه می شود
من اینک در میانه این جاده
تنها مانده ام
شاید تو بخواهی
پنجره ای باز کنی
یا که دور دستی دلربا را نشانم دهی
که آغازی باشد به رنگ عشق
به طعم امید
و عطر رویش و خاک
اما تو خوب می دانی
که راز سفر دور شدن است
جدا شدن است
این را تو زود خواهی شناخت
پس من نیزدر امتداد این جاده
منتظر می مانم
شب را به دست روز خواهم سپرد
با جاده خواهم رفت
به دوردستی
که طعم یاران دارد
-------------------
یلدای ۱۳۸۷
