گاهی که
به خود می اندیشم
وقتی که از رقت این روزگار
بر ااز تکرار
رفت و آمد روز ها و شب ها
خسته می شوم
وقتی دیوار های فاصله
به چه کوتاه دیده می شوند
وقتی روز ها به سرعت می گذرند
و شب ها چه زود از یاد می روند
می بینم این چه قصه ایست
که در آن نقش بازی می کنیم
آدمیان در میانه بازاری بیزار
رها شده در حلقه های ناجور و نا پیوسته
سرگردان
در حرکت
از سویی
به سویی دیگر
با گام هایی نا مطمین
به نقطه ای نا معلوم
رها شده در میانه کویری پر از اوهام
***
ناگاه نگاهم
به آن ستیغ آفتاب خورده
باران شسته کوه که می افتد
انگار که چراغی روشن می شود
با گام هایی تندتر به دور دستی می روم آرام
جایی که سبزه ها
تازه سر از خاک بیرون آورده اند
خاک نرم باران خورده
زیر پایم آهنگ رفتن می خواند
بوته های ریشه در خاک
راه نشانم میدهند
ساقه های سبز درختان بلوط
ایستاده در شیب دره های ژرف
آسمانم را نشانی می دهند
وقتی که بالا می روم
دشت را با سادگی تمام
تا دور دست تماشا می کنم
گویی گمشده ام یافت شده
راه نمایان شده
طعم خاک مرا با خود می برد
به دور دست خیال انگیز
به سکوتی ماندگار در ابدیت
به زمانی در بی نهایت
به سرزمینی دور
ماندگار
ابدی
انگاراغاز این قصه از همین جا بوده است
دیگر چیزی نمی بینم
هیچ دردی نیست
شاید حس پرواز است
یا شاید خروج
بیرون آمدن
حس رویش
همراه جوانه های درختان در بهار
همچون رقص سبزه ها بر فرش زمین
با نسیم
با شکوه تر ار بهار حتی
مثل شوق دیدار یار
مثل نگاهی به چشمی سیاه
همراه با طپشی آرام
موزون
مثل عشق
آری مثل عشق
که از جایی می شود آغاز
اما پایانی ندارد

