تبليغاتX
دارنگون

قابي كه بر ديوار ديده مي شود

باغ گلي است از بهشت از دست دوستي مهربان

با خود انديشيدم: دوست

  چه نام زيبايي است

طعم عشق مي دهد

از جنس  مهرباني، هديه خدا

چون آيه هاي پرستش

كه مي ماند جاودان

لحظه اي از درون قاب مانده بر ديوار

دعا كردم

 براي گل ها و پوته ها

براي تشنگي درختان

اشك ريختم

براي ابرهايي كه رفته بودند

 براي زمين تشنه  

 گريستم

يادم آمد به لاله عباسي تنهاي انتهاي باغ 

كه آب مي خواهد

سپس لاله عباسي هاي رنگارنگ خانه پدري يادم آمد

وقتي كه كودكي بودم

با آب پاش قديمي خانه

 در غروب هاي تابستان

به آنها آب هديه مي دادم

پدر آن يادگار ، ماندگار روزگار من

مرا با رنگ هاي  لابه عباسي آشنا كرد

از لاله عباسي و رنگ هايش

گونه گوني جهان را ديدم

تعادل بين رنگ ها را يافتم

اينك در جستجوي رنگ وافقي

آرامش با  درختان،

 زمين خيس و باران خورده

مي خواهم

دنياي من دو رنگ نيست

دنياي من گونه گونه رنگ هاي لاله عباسي است

مانند همين باغ گل از راه رسيده از دست دوست

كه مي رويد و مي ماند

و برايم زيبايي ،

 عشق و مستي مي آورد

۲۵ شهریور ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:53 |