روزهای تابستان به شماره افتاده
خورشید بی حوصله وسط آسمان ایستاده بود
خسته از روزهای طولانی
نگاهم بر دشت آسمان ثابت
بی قرار منتظر
اگر ابری بیاید یا ببارد
رنگ خاکستری کوه غم انگیز بود
تابستان کند
دشت ساکت
کوچه ها خالی
آدم ها در پوست خود پنهان
باز به خود می پیچم
آیا این قصه به آخر رسیده است؟
فرصت های رفته در ذهن خسته ام سرشار
از خود می پرسم
بعد از این تابستان
زمستانی خواهد بود
که با آمدن بهار
دوباره عاشق شوم
+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت
13:8 |

