تبليغاتX
دارنگون

کاش تو بودی

آن غروب که تنها بودم

بی تو با پرنده های عاشق

پرنده های رها که آمده بودند به مهمانی غروب

غوعایی بود

همه آمده بودند

آنها در جمع

من تنها

با تو بودم بی تو

در تنهایی از شادی پرنده ها سر شار

کاش آنجا بودی

تا با هم

مثل پرنده ها

به غروب خورشید

و سایه های حنک کنار دیوار

 لبحند می زدیم

کاش بودی با من 

 تا در جشن کوحک گنجشک ها

غروب یک روز تابستان را می دیدی

باور می کنی که هوا ابری بود؟

اکر بگویم که کمی هم باران آمد حه می گویی

آه باران, ای نغمه عا شقانه و فراموش شده روزگار ما

باران در آن غروب بر زمین می خورد

و مرا به اوج می برد

ای کاش بودی با من وقتی

گنجشکها تا دیر وقت آنجا بودند

ساز جیرجیرک ها  شروع شده بود

و من در رویای تو بودم

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 9:3 |

آن کنج آشنای باغچه چه حس عجیبی دارد

روز ها در خیا لم می نشینم آنجا

خیره به پرنده هایی که در پی آب آمده اند

گنجشک های بی قرار

پرنده های خسته از راه مانده

جیرجیرک ها , موسیقی ماندگار آن گوشه

من هم بی تاب از روز های طولانی

لانه های کوچک روی دیوار

دانه های پاشیده ارزن

ظرف آب آن گوشه

بوته های بالا رونده پیچک

روی دیوار

نگاه خسته ام اینک

در پی سایه های جا مانده

از رد پای خورشید در دشت

به دور دستی به رنگ سکوت

ثابت مانده است   

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:47 |