تبليغاتX
دارنگون

دیروز در فکر پرنده ها بودم

دم خرمایی که غروب ها با سرو صدا می آید

گنجشک ها که آرام و قرار نداشتند

شانه به سر که گهگاهی به این طرف دیوار می پرد

به فکر غوغایی بودم که از تشنگی داشتند

برای روز های طولانی و  هراس مانده از گرما

فکر پرنده های جا مانده

 راه خود گم کرده

 به فکر روز ها ی گرمی که در راه است

من به فکر شاخه هایی بودم که تحمل باد را نداشتند

و درختان سیب که خبر داشتند

 ازهجوم کرم ساقه خوار

شاید حانه ای باید ساخت

به رنگ سبز

با سقفی ساده

برای پرنده های مانده  درجاده 

****

باید خاک را شناخت و با آن مهربان بود تا رویشی باشد

باید آب را یافت و بر آن نماز حواند

تا پرنده ها برگردند با شوق

باید قصه ها را نوشت

تا رنگ سبز

ابر و بارش باران ماندگار گردند

با ید نوشت

 باید نوشت تا قلم ها هست

باید ایستاد

تا خواب غالب نشود

آه از این و آن همه باید های دگر

+ نوشته شده توسط روزانه در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 12:8 |