دیروز در فکر پرنده ها بودم
دم خرمایی که غروب ها با سرو صدا می آید
گنجشک ها که آرام و قرار نداشتند
شانه به سر که گهگاهی به این طرف دیوار می پرد
به فکر غوغایی بودم که از تشنگی داشتند
برای روز های طولانی و هراس مانده از گرما
فکر پرنده های جا مانده
راه خود گم کرده
به فکر روز ها ی گرمی که در راه است
من به فکر شاخه هایی بودم که تحمل باد را نداشتند
و درختان سیب که خبر داشتند
ازهجوم کرم ساقه خوار
شاید حانه ای باید ساخت
به رنگ سبز
با سقفی ساده
برای پرنده های مانده درجاده
****
باید خاک را شناخت و با آن مهربان بود تا رویشی باشد
باید آب را یافت و بر آن نماز حواند
تا پرنده ها برگردند با شوق
باید قصه ها را نوشت
تا رنگ سبز
ابر و بارش باران ماندگار گردند
با ید نوشت
باید نوشت تا قلم ها هست
باید ایستاد
تا خواب غالب نشود
آه از این و آن همه باید های دگر

