تبليغاتX
دارنگون

چندی است که در این دشت رها می باشم

در سکوت و تنهایی

شب سایه حود رها کرده  در دشت

آسمان لبریز از ستاره ها

مهتاب به گوشه ای کز کرده

در خود پیچیده 

به بی کران دشت خیره ماده بود ماندگار

جیر جیرک ها با نسیم برای بوته های سیب

قصه شب می خواندند

در میان چاردیواری گلی

آن طرف دور تر  در با لا د دست

آدم ها خواب فردا می بینند

پیر زن خاموش پنداشت

که یک روز دگر سر شد

کودکی آرام در بستر خواب  

دختر کی در  دور دست آسمان 

نشانی از  ستاره اش یافته بود 

من با درختان بیدار شاهد  آواز جیرجیرک ها

پایم بر خاک 

دستم به آسمان

 چون سر شاخه های ساقه های بلند

این شب همچو شب های دگر در عبور

***

تابستان که در بهار شروع شد

با درختان پنداشتیم

که دیگر در آسمان ابری نخواهد بود

تشنگی زمین

حسرت بوته های گندم

 تا پاییز ماندگار خواهد بود  

چه غمگین اسب این جا روزها

وقتی باد گرم به تن درحتان می ساید

نمی دانم بر درحتان چه خواهد رفت

آیا در سکوت آنها رشد خواهد کرد

و جیرجیرک ها خواهند ماند

وقتی هجوم مورچگان با باد همسو می شود

سخت به خود می پیچم

که تابستان بر دوشم  جه سنگین است

 

24/3/1387

+ نوشته شده توسط روزانه در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:24 |

این جا دشتی است که در بین دو کوه جا دارد
نماد ها زمینی از جنس خاک
عشق هم به طعم خاک که

 در عشوه بوته های رنگ وارنگ معنی دارد

آسمان گاهی با عبور پرنده ها از جلوه آبی حود بیرون می زند
جیرجیرک ها در غوغا

این جا ریا فرهنگ نیست

تعصب با سکوت

 و رشد سبز برگ بوته ها برای همیشه رفته است

اینجا بودن یعنی رشد

رشد گیاه

قد کشیدن بوته سیب

بلوغ توت سفیدی که هر روز برای بالا رفتن آب می خواهد

این جا , بودن, یعنی رشد یعنی ثمر دادن

 سبز شدن

 بالا رقتن

سایه دادن

 یعنی برگ دادن
دگردیسی به روز های پیشین

این جا سکوت جای حرف

سایه جای آفتاب

سبز جای خاکستری

رشد جای تعصب

این جا  دنیای کوچکی است بین دو کوه

این جا من با درختان قصه ها دارم

 وقتی در غروب با آنها نماز به جماعت می خوانم

با بوته های سبز سیر سیب

با برگ ها و ساقه های مو

که می روند بالا بی محابا

این جا درختان همگی در حال تسبیح

 در حال رشد

در سکوت

بی جنجال

 بی غوغا

 مثل یک سنت

مثل  رویش

+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:52 |