چندی است که در این دشت رها می باشم
در سکوت و تنهایی
شب سایه حود رها کرده در دشت
آسمان لبریز از ستاره ها
مهتاب به گوشه ای کز کرده
در خود پیچیده
به بی کران دشت خیره ماده بود ماندگار
جیر جیرک ها با نسیم برای بوته های سیب
قصه شب می خواندند
در میان چاردیواری گلی
آن طرف دور تر در با لا د دست
آدم ها خواب فردا می بینند
پیر زن خاموش پنداشت
که یک روز دگر سر شد
کودکی آرام در بستر خواب
دختر کی در دور دست آسمان
نشانی از ستاره اش یافته بود
من با درختان بیدار شاهد آواز جیرجیرک ها
پایم بر خاک
دستم به آسمان
چون سر شاخه های ساقه های بلند
این شب همچو شب های دگر در عبور
***
تابستان که در بهار شروع شد
با درختان پنداشتیم
که دیگر در آسمان ابری نخواهد بود
تشنگی زمین
حسرت بوته های گندم
تا پاییز ماندگار خواهد بود
چه غمگین اسب این جا روزها
وقتی باد گرم به تن درحتان می ساید
نمی دانم بر درحتان چه خواهد رفت
آیا در سکوت آنها رشد خواهد کرد
و جیرجیرک ها خواهند ماند
وقتی هجوم مورچگان با باد همسو می شود
سخت به خود می پیچم
که تابستان بر دوشم جه سنگین است
24/3/1387

