ابر امروزبا شکوه خود
درتمام سقف آسمان پیدا بود
خورشید رفته بود در دوردست نا پیدا
هوا به طعم بوسه ای شیرین
درختان دررقص عاشقانه با نسیم
دشت سینه اش گشوده تا دور دست
رنگ سبز
این لباس جاودانه حیات
بر تن زمین نشسته بود
قلب من پر طپش بی قرار
درانتظارلحظه حضور
هستی
درقابی ماندگار
باطعم عشق
باطعم نقش های قدیمی حک شده
بردیوارهای دلم
رها شده بود دردشت
وقتی رسید
آهنگ قدم هایش با نسیم همراه
چشم هایش درقاب نگاهم
درقاب بزرگ دشت
ثابت شد
همه چیز در جای خود
حس رویش
دربرگ درختان
در ساقه ساقه های صنوبر
درگل بوته های سر زده از خاک
درجان من
جاری بود
درختان با تبسمی شیرین
بوته ها با لبخند
نسیم آهنگ موزون جاری دشت بود
شکوه نگاه اودرچشمم
زمان را درقاب خاطره ای
برای لحظه ای
ازحرکت انداخت
۱۳۸۷/۱/۹
+ نوشته شده توسط روزانه در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت
6:39 |
