روزگار دردشت مقابل از نفس افتاده است
از زمانی پیش
فاصله بین آن دو کوه
شیب کند آن پایین دست
همچنان ثابت مانده است
زمین گرم هوا گرم
سبزه ها گل بوته ها که سر بر داشتند از زمین
ایستادند
نگران که انگار زود بدنیا آمده اند
اندیشیدند که برگردند
اما دیگر دیر بود
با دیدن آسمان خالی از ابر
با خورشید در میانه راه
سبزه ها ها بی قرار شدند
در بین بوته ها زمزمه افتاد
که اینجا آب نیست
پنداشتند که باران با ابر ها رفته است
بوته ها نگران از سختی گرما
روزها بود که گل زرد
شقایق و شب بو
سنبل وحشی
از زمین بیرون منتظر بودند
تا باران بیاید
اما از ابرخبری نبود
سکوت فرش گرم خود نهاده بود به جا
دشت ایستاده تا آنجا که دیده می شد
آهنگ جاری تابش گرما بود
پرنده های مهاجر غایب
پرستوها از میانه راه بر گشتند
شاید این تابستان است که بجای بهار آمده است
صدای بال پرنده ای می آمد
که در پی آب می گشت
رنگ خاکستری ستیغ کوه
هیچ نشانی ازابر نداشت
اینک برای بوته های بر زمین
گل سنگ های منتظر
و ریشه ها ودانه ها
برای رنگ این زمین
برای تک درخت مانده در کویر
بلند بلند می نالم چون فریاد
می خوانم
آیا ابر با باران خواهد آمد
بوته ها خواهندماند
تا پاییز با سراب
یا دانه های در خاک
تاب تابستان دارند
که بمانند تا زمستان
تا زمین رنگ سبز خود باز گیرد
به امانت
راستی چرا
روزگار در این دشت ایستاده است
13871/5

