روزها با تحمل سرما
شب ها همراه با سیاهی طولانی
خشکی درختان بی برگ
سرما و زمستان بی باران
پنجره ها بسته
صورت ها درهم
درختان خسته در خواب
بی خبر از بهاری که آمد نش مانده در ابهام
روزها سریع پی در پی
شب ها سرد در سیاهی مطلق
کلاغان دسته دسته در پی باران
در کوچ
نا امید از زمستان ا ز باران
می نگارم باز
گرد خاک مانده از تابستان
روی پوست شهر
روی درختان بی برگ
روی دل های آدم ها
این چه قصه ای است برای درختان در خواب
که ابر های شهر ما
می آییند می ما نند بی بارش
سترون
می روند بر باد
زمستانی که بارا ن ندارد
کویری است بی درخت
که بهار را ندیده
پاییز را بیاد نمی آورد
بر درختان چه خواهد رفت
وقتی بیدار شوند
بهار پاییزی رنگ جای خود به تابستان داده باشد
خورشید باز در میانه آسمان ماندگار شود
ریشه های تشنه
ساقه های خشکیده
در کابوس طولانی تابستان
نمایان شود
آه ابرها هنوزفرصت هست
این درختان خسته در خواب
ازشما مهربا نا نه می خواهند
در عبور از فضای بالا تر
قطره های پاک باران را
بی درنگ هدیه ریشه های خشک و ساقه ها کرده
تا بهار که نزدیک است
ساقه ها و برگهای سبز
لانه های گرمی باشد
برای پرنده های عاشق که در راهند
-------------------
۱۹دی ماه ۱۳۸۶

