ای آمده خسته از راهی بس دور
رسیده از راهی سخت
من تو را خوب یاد دارم
همیشه در آستانه یک تصمیم
روی میز کارت نهاده بود حاضر
یکی برای امروز یکی برای فردا
سالهاست در در راه رسیدن بودی
اینک رسیده به نقطه اخر
برای فتح اخرین قله
نوشتن آخرین نقطه در آخرین سطر
لحظه شادی برای عبور از خط آغاز
ناکهان چه شد که در آخرین قدم ماندی
*****
تو را از دور تو را از نزدیک می شناسم خوب
می دانستم که فردا را دیده بودی
مثل روزی که آمده بود و رفته بود
گاهی می پنداشتم به گام هایت می شود نزد یک شد
اما تو گامت از پیش برداشته بودی
چکونه بگویم از تو اینک
از آن امدن ااین رفتن
چگونه باز کنم این قصه
که زمان خود آمده است
برای خواندن یک تصمیم
چرخ ها مانده از حرکت
انگار زمان ایستاده برایت
این چه قصه ایست که من راوی آن هستم
****
روزهاست که به خود می پیچم
شب هاست که به خود میپرسم
این قصه پدر بودن دوران ما چیست
که به خنده کود کا نه ای در اوج
و با گریه ای به آخر دنیا میرسد
****
سکوت در دشت رها میشود
ستاره ها چشمک نمی زنند
نفس ها در سینه میماند
قصه ای دارد به خط آخر خود میرسد
آخرین برگ زرد درخت با وزش باد
به زمین میرسد ارام
