تبليغاتX
دارنگون

در کوچه صنوبرها

همه جا رنگین  همه جا سبز

بهار غوغا کرده بود

کوچه صنوبر ها آنطرف پشت آن دیوار 

بی شتاب در سکوت وارد میشوم

آرام منتظر خیره به جوانه ها

نگاهم در چشمان سیاهش گره میخورد

لبخندی به عمق دریا ها در نگاهش پیدا میشود

من در نگاه او ثابت

آسمان روشن در کناره ها ابر

مانده از ریزش شب قبل

زمین خیس عطر خاک سرشار

دستانش گرم نگاهش پرامید

آیا این تولدی دیگر است؟

یا اینجا روزگاری دیگر است؟

با رنگ سبز زمین در حضور بهار

به اوج میرسم

دل ها با نسیم

چشم ها در قاب شکوفه های هلو

و جوانه های درختان عاشق

دنیا اینجاست

فاصله بین این دو کوه که آب از ان جاری است

با آن طرف کوه مرا کاری نیست

جا پای من همین جاست

بین همین درختان روی همین خاک خیس

آخر همین دشت

نزدیک شیب ان کوه

بوی بهار همه جا سرریز

اتاق پنجره ایوان

لبریز از شکوفه از عشق

از سادگی از بوی خاک

---------

بهار 86

+ نوشته شده توسط روزانه در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:49 |

امروز هم با خودنمایی خورشید آغاز شد

من در شورش من بی قرار

غوغای رقتن , رفتن از این شهر, دور شدن

شروع یک عبور از لحظه های بی هدف

از دور  پیدا بود, کوهی

که در پشت ان دشتی با درختانی عاشق

دشت  وقتی پیدا شد بوته هایش تشنه

منتظر باران تا بیاید تا ببارد

بر ریشه ها, بر خاک

دشت با دوردست بی انتها یش

دشت و سکوت دو همراه ابدی

برای آدمیانی که عبور میکنند

دشت صبور مقاوم, با افقی که به کوه ختم میشد

باد گل بوته های خشک را بسویی میبرد

کجا نامعلوم, اما در عبور

خار ها هم  در تقلای عبور

اما بسته مانده سنگین

سفر آغاز شده بود

از زمانی که پیش از آن خورشید

گسترده در دشت پیدا بود

با عبور از دشت به درختان رسیدم

سایه ای بود به اندازه یک آدم

درختان در گویش با باد

خاک و درخت بوته ها در مسیر باد

 برای رسیدن برای رفتن

ذهن من همچنان سبز از درخت

خالی از اوهام خالی از دیروز خالی از تاریخ

سرشار از اکنون

فکر من در شمارش شاخه ها

ورد من شمارش گل ها,بوته ها , برگ ها

پروانه ها

+ نوشته شده توسط روزانه در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 12:52 |