ماه مهر آمد ه است با لبخند
با پیغامی از نسیم
تا بگوید ابر ها در راهند
به درختان با تبسم خبر رفتن گرما بدهد
مهر باز آمده است
مهر که برگ درختان ببرد با خود
میدهد نوید که زمستان در راه است
مهر پا ییز روزگار من امسال
روشن رنگ آن امید طعم آن بلوغ
ماه مهر آمد ه است با لبخند
با پیغامی از نسیم
تا بگوید ابر ها در راهند
به درختان با تبسم خبر رفتن گرما بدهد
مهر باز آمده است
مهر که برگ درختان ببرد با خود
میدهد نوید که زمستان در راه است
مهر پا ییز روزگار من امسال
روشن رنگ آن امید طعم آن بلوغ
ابر همه جا پیدا بود
کوه برنگ ابر زمین خیس
خورشید ناپیدا بود
لایه های ابر روی هم انباشته
روز جون شب
باران آسمان را به زمین دوخته بود
آب جاری بر زمین بر شیب کوه
آب باران زیبا عاشقانه از خدا آمده است
بوی تولد میدهد رنگ سبز پیچکی وقتی که بالا میرود
باران دارد میبارد
من در اوج
روی زمین خیس
با باران در انتظار
تا ببارد تاببارد
-------------
یک روز بارانی
باد ناله کنان از درز پنجره وارد میشود
در دشت مقابل با کمی فاصله
کوه با برف نمایان است
زوزه باد سردی سنگ همچنان جاری
در کنار پنجره
با صدای باد با دشت باز خو کرده ام
من با همه تنهایی ام با زمستان اشتی کرده ام
زمین خاکستری درختان خشک شاخه ها لخت
آدم ها خفته در خانه
شعله ای نیست تا گرم شوی
اما شوقی هست که معنی بودن دارد
به کجا رفتن را میتوان دید
چه گونه بودن را
این جا گوشه ایست برای دیدن فردا
اگر بیاید
۱۳۸۵/۱۱/۱۰
روز که آمد
خورشيد نگارش خود را در دشت آغاز کرد
من نقطه ی بودم در ميانه پرده با رنگ های گوناگون
از دور خاکستری کوه کشيده بود حائلی بر جداره نگار
زردگندمان در محاصره درختانی با شکوه در موج رقص با نسيم
دور دست, دامنه کوه که در شیب خود آبی را جاری کرده بود
خورشيد با خلق اين پرده
در ميان روز نور زرين خود را
بر همه جا پاشيد
نور زاينده در ترکيب رنگ ها
حس غريب ادغام با زمين را تداعی می کرد
خورشيد آرام آرام در ميانه پرده
در مقصد بی نهايت خود
به سوی آشيانه خود راهی شد
رنگ ها آرامش و سکوتی به رنگ ابديت يافتند
هيچ آوازی جز لرزش بال پروانه ها
که ترانه سکوت را بازنويسی می کردند نبود
خورشيد که به کوه رسيد
پرده نگاه من خاکستری شد
سکوت با نسيم در آميخت
رنگ ها در نگاه خورشيد
جلوه ديگری يافت
نقشی جديد از ترکيب رنگ ها و آواها در هم آميخت
پرده ای که خورشيد با آمدنش ساخته بود
با رفتنش تثبيت شد.
وقتی به ديدنت آمدم
روزگارت را غريب ديدم
روزگاری در گذشته مبهم
با عبوری تلخ
تنها در دهی نزديک کوهی
جامانده از گروهی که رفته بودند
دنيايت پر از دوگانگی و سرشار از تضاد
تو را ديدم, تنها
در ميان راهی که چيزی به انتها نمانده بود
حرفهايت قديمی جامانده از زمانی قبل
خانه ات, با درختانی بی برگ
در راهی که به دشت می رفت
بی نشانی از بهار
در خانه کورسوه ای و در حياط چاهی که گاهی آبی می خورشيد
در خانه, دختری که می ديد اما نمی شنيد
و مادرت که شکسته پايش افتاده بر زمين
حرف هايت فراوان, با جملاتی که فعل آن مجهول بود
گفتی وقتی جوان بودی در خيال کوچ بودی
اما بالی برای پرواز نبود
ماندی و تجربه تنهايی را آموختی
اينک تو مانده ای
زمان در حرکت با چرخهای سنگين
بالی شکسته, راهی بسته, آرزوهايت در دو راهی بی انتها
اينک تو در خيال و اوهام سال های دور
و روزهايي که از دست رفته است
اينک تنها
در دشتی که روزی آب در آن جاری بود
اينک خشک با زمينی که به ديم هم نمی ارزد
وقتی تو را ديدم
انگار روزها و شب ها با هم ايستاده بود
انگار ماه و خورشيد مانده بودند با هم
من درحسرت رويش جوانه ها
در حسرت بهارانی که گذشته بود
به دور دست ها نگاه می کردم