به کجا چنين دور:
سالن ترانزيت برای سوار شدن به هواپيما به مقصد ملبورن. مسلما" چنين راهی دور بايد هدفی مهم داشته باشد. چيست اين حس دور شدن که تورا اين چنين به حرکت واداشته است. به کجا به کدامين سو برای کدام پرسش هايت اين چنين بار سفر بر بسته ای. در پی يافتن کدامين ندانسته و بايد دانسته روزگار خود هستی. هيچ پاسخی بر اين پرسشها نمی يابم جز اينکه رفتن خود لازمه بودن است. دور شدن, جابجا شدن از تونل روزگار عادی خروج کردن, خود زندگی است خود هدف است خود درس است, ارتقاء است. درمان است واکسن است. بايد به سرزمين های دور رفت بايد عبور کرد از ابرهايي که آسمان شهر و ولايـت ما را اين روزها پوشانيده است. هر چند اين رفتن موقتی است. اما خود فرصتی است. خود دريچه ای است که به آسمان باز می شود. راهی است به دور دست ها به آوازهای قديمی به بازگشت به روزهايي که جوانتر بودم, طعمی دارد تازه من در حال رفتن هستم. به آسمانی آبی, پاک, هوايي ناب, خود می روم, و شاهد رفتن ديگران هستم و به ديگران هم می گويم برويد تا ببينيد تا چشمان شما به جهان باز شود تا ببينيد ديگر مردمان خدا را تا ببينيد که جهان همان چهار ديواری ذهن خسته من نيست. من می روم تا جغرافيا را ياد بگيرم من از تاريخ خسته شده ام. من از داستان های تاريخی بريده ام. من از بچگی عاشق جغرافيا بودم نمره ام بيست بود. اصلا" امتحان نداده به من 20 دادند. پس اين عبور از تاريخ به جغرافيا است جغرافيا يعنی شناخت آنچه در اين زمين نهاده شده است. يعنی رفتن يعنی خروج از تاريخ گذشته و تاريخ روز و تاريخ تحريف شده. تاريخ برای عبرت است نه برای زندگی, تاريخ برای درس است نه برای ماندن. بايد رفت بايد ديگران را به رفتن واداشت بايد به ديگران گفت مسحور تاريخ دروغين و سکرآور نگردند. که شب ديرپاست. پس راز اين خروج و تبسم بر خروج و گريه بر ماندن از اينجاسب من می روم, به کجا نمی دانم, اما می دانم, دانستن با رفتن خود خواهد آمد.
اول دسامبر 2005
دبی

