![]() |
![]() |
|
| یادداشت های عبور از دشت |
|
دنبال سكوتم تا بنوشم جرعه اي ناب ازآن در دوردستي به رنگ آرامش آن كه يافت مي شود درمیانه دشت آرزو هايم درخت و گياه و باران است ديدن پرنده هاي شاد در آسمان صاف و پاك چه سبك بال مي روند از سويي به همان سو، مي روند چرخ زنان مي نشينند بر لب ديوار از درختي به سوي لانه مي روند آزاد مي پرند ناگهان بر درختي باز اين شكوه بي وزني اين عروج بالا رفتن ااين همان خواب راحتي است كه مي گويند رهرو دشت مي گذارد سر زير سايه اي در دشت لحظه اي ديگر خواب هفت دريا بيند اين همان آزادي است به همين سادگي و زيبايي سبكي و بي وزني نردباني براي بالا رفتن اين همين راه پرواز است بر فراز آسمان رويايي راستي آبي روان مي شناسيد در اين نزديكي آبي زلال كه بشويد ببرد با خود اين رسوب نشسته بر جانم آبي خروشان جاري از بالاي كوه تا خويش بر اب زنم بار خود بر آب نهم با آب سبك بار شوم بال پرواز بيابم با پرنده هاي تشنه تشسته بر لب آب پرواز كنم پرواز تا بي كران دشت تا سقف آسمان
8/3/88 ------------ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:41 توسط روزانه |
|
|
دنبال راهي هستم
راهي براي خروج از كوچه هاي بن بست از رنگ هاي تيره راهي براي رفتن راهي براي پرواز
دنبال كوه اي هستم كوه اي بزرگ و بلند تا سوي آن كوه روم بر بام آن كوه شوم بر بام قله كوه خورشيد را ببينم
دنبال آبي هسبم جاري به سان رودي با پيچ خم هاي آن در امتداد دشتي جاري شوم سوي دشت دشتي وسيع و تشنه
آزادي را مي جويم رهايي از درد غم جدايي از قيد بند دل تنگي و غصه ها رهايي را مي خواهم براي بالا رفتن
دنبال عشق هستم عشقي به رنگ بلوغ با شعله اي فروزان با آتشي سوزان عشقي تا بسوزد خاكستر وجودم --------------------- 3/3/1388 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 8:50 توسط روزانه |
|
|
بر بال نسيم می روم دور دستی در همين نزديکی در حاشيه آن کوه بلند که حصاری است جدا کرده اين دشت خدا را ز بيابانی آن طرف خشک سرريز از دوده و خاک آهن و گرد و غبار آن طرف آدميان در حرکت می روند با هدفی ساده يا پيچيده می روند با شتاب در پی بی هدفی گرچه پيدا بشود يا نشود باز شتاب باز دويدن انگار دويدن نه که ديدن يا رسيدن هدف است انگار دويدن شده يک دور تسلسل يک چرخش تکراری دوار اين طرف حاشيه و دامنه کوه بلند رنگ زمين, رنگ خدا سبز با رويش و رشد گياه ساقه ها راست قامت رفته تا بام خدا جنبش و بال و پر پروانه ها نغمه پرنده ها پهن دشت آسمان بی کران طعم خاک حس رويش حس رفتن ديدن سرشاخه های تازه بالا رفته از روی حصار با درختان قصه ها دارد دلم قصه های عاشقانه نغمه های ناسروده رازهای ناگشوده در دل اين دشت من کجا و حس تنهايي کجا در آن طرف آن شتاب بی هدف در اين طرف اين سکون دلربا و عارفانه آن غبار آن سياهی اين شراب ناب ديدن و رسيدن من در اين دشت در اين طرف کوه با درختان و نسيم خواهم ماند تا ببينم اين بهار هر بهاران ديگر وقت پاييز و زمان برگ ريزان که رسد هر زمان برگ درختان کوچ خود آغاز کرد من نيز چون برگ درختان با نسيم همسفر خواهم شد 18/2/1388 |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:39 توسط روزانه |
|
|
درب باغ بر پاشنه چرخيد تابلويي دلربا لبريز از گياه سبزي علقف گل هاي زرد شقايق سرخ شكوفه هاي گيلاس شكوفه هاي سيب بوته هاي وحشي در امتداد آسمان نمايان شد مخمل سبز بهار گسترده بر زمين جيرجيرك ها در جنبش پرنده ها بي قرار آسمان سر ريز از ابر نم نم باران وعطر خاك طعم گياه با نسيم جاري در ميانه دشت من آنجا با باران یا سبزه با خدا بودم 27/1/88
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 توسط روزانه |
|
|
اين روزها را می شمارم بهار که آمد فروردين که رفت باور کردم که تابستان هم خواهد آمد شهر سبز شده گرچه باران ديگر نيامد اما مي شود باور كرد فصلی ديگری در راه است روزها را می شمارم روزهايي که رفتند روشن تر از روزهايي که می آيند غوغای جاری روزگار ما پيچيده كلافي است در خود دنيا را بر لبه پرتگاهی برده ايم با خود در همسايگی ما فروپاشی ساختار يک ملت اتمي وحشت و نیستی مي پراكند و اگر چنين شود روزگاری بس غريب را بايد منتظر بود قيامتی در در همين نزديكي قیامتی به قامت همین دنیا در پس آن ديوار شرقي تيغ در دست مست زنگي به نام مذهب براي رسيدن به بهشت من روزها را می شمارم وبرای آمد نش تعجيل دارم. وقتی غروب مي آيد خورشيد به سمت کوه می رود روزی ديگر به انتها می رسد خوشحال كه روزها زودتر بروند تا شب به انتها رسند تا فصلی ديگر شروع شود تا اين روزهای پر از غوغا و آزاردهنده به آخر رسد آشفتگی و بی قراری كه پاياني ندارد من کلبه خود می خواهم و سکوت پيرامونش را من صدايي بر نمی تابم جز آواز پرنده ها و موسيقی جيرجيرکها را از ديوار غربي صدای انفجار با آواز حزين چاوشی زائران بهم می پيچد پيرزنان دل با خته؛ مردان محا سن سفيد تکه تکه می شوند دود؛ سياهي و جهل در دشت جاري مي شود و درگوشه ای وردی گفته می شود و جايی ديگر دست خط ورود به بهشت امضا می شود من روزها را می شمارم اين روزها روزهای سرنوشت سرزمينی است بزرگ که در عمق تاريخی پر ازاوهام اسير مانده و فردا را به رنگ ديروز می بيننند من روزها را می شمارم تا وارد بایگا نی فراموشخا نه شود با رمزی که از یاد رفته باشد می شود آيا كه تندتر هم برود تا اين فصل زرد به پايان خود رسد من روزها را می شمارم تا چهره غمگين مردمانم را نبينم من چهره عبوس فقر و نااميدی را نمی خواهم بر نمی تابم من کلبه کوچک خویش می جویم که علف ها سرتاسر ديوارهايش را پوشانده اند من سپيدارهای تازه جوانه زده از سرما را می ستايم که خبراز شکوه بهار می دهند من سکوت مانده در پس ديوارهای اين باغ کوچک را می خواهم و از نعره بی حاصل به جهانی پر از اندوه که می آزارد كودكان را ؛ بي زارم من آرامش دريا را می خواهم اين سرزمين اهورایی است دوست داشتنی است همه اسطوره های عاشقی جهان در این ملک جمع انذ اینک به کدامين سو فريادهاي جهل نشانه رفته است آيا کسی هست که آزمون هوش يا كه تست روان سنجی دهد غوغایی بر پا شده این چیست که در کوچه ها بازيافت مي كنند شاید یرای ماندن شاید برای ریا اينجا کجاست كه آدم ها ترنم نواي عاشقي را فراموش كرده اند اين سرزمين نظامی و جامی و حافظ است اين همان است که سعدی از آن آمده سهراب را ساخته چند صباحی است نقاره جنگ را مي نوازند باز شانه کشيدن به جهانيان رسم روزگار ما شده من روزها را می شمارم من کلبه ساکت و ساکن خود را می خواهم من از ماشين وآهن بی زارم من در پی زندگی با گياهانم علف هايي که بستر باغ را پر کرده اند و پرنده گانی که بر سر شاخه های سبز دررقصند من با که سخن گويم می شود کاری کرد تا در اين باغ ديوارها سد راه روباه ها شوند تا مرغ ها و خروس ها با آرامش زندگی کنند می شود کاری کرد که صدای بلند آرامش جوجه ها را برهم نزند می شود زخم زوزه باد را مرهمی باشد من روزها را می شمارم من روزها را در آرشيوی می گذارم که هرگز باز نشوند اين روزها روزهای سرزمين حافظ و سعدی سهراب نيست اين جا ديگر طعم غزل های بهاری حس نمی گردد نعره ها ي گاه و بی گاه جوجه ها را هم هراسان کرده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:12 توسط روزانه |
|
|
این جا کجاست این کویر خشک این غوغای آهن های تیره در خیابان های ناهنجار این همه آدم غریبه در شتاب من نمی دانم که این ها از کجا آمده اند به کدامین سو دارند می روند من کجا و این شتاب پر هراس من کجا و التهاب بی سر انجام من چه می خواهم هیچ هیچ شاید جرعه ای شوق روی سقف آسمان رقصیدن لحظه ای بالا پریدن رقتن بالاي آن سر شاخه هاي سبز دیدن گنجشک ها در حال پرواز یا پریدن های آنها روی دیوار روی نارنج پر از برگ و شکوفه یا تماشای پرستوهای شاد یا صدای بلبل عاشق که می آید صدایش دایما از خانه همسایه مان من چه می خواهم جاده را بار دگر در ذهن خود می آورم پیچ و خم هایش میان دشت این نگاه من تا کجا ها می رود تابلنداي زمين آسمان من از کجا آمده ام در این کویر من غریبم آشنایی هست آيا تا نشانی را دهد از آبی دریا و کوههای بلند و پر درخت دشت های خيس باران خورده این سرزمین آیا کسی می شنود فرياد من را -------------------------- تهران ۱۶/۱/۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:20 توسط روزانه |
|
|
ای رهايي تو را سخت می خوانم از هر در که درآيي روزهاست چشم بردر نشسته ام بر راه شب را به صبحی بيدار می شوم که تو آمده باشی خسته ام ديگر دردناک پاهای زخمی ام تاب رفتن را ندارد ديگر از فردا نمی آيد خبر آه آزادی, بيا تا دردها و رنج هاي کهنه را با هم بخوانيم اين امانت را اين لباس مندرس را آرزوهای بلند رنگ وارنگی که مانده ترس و هراس از آمدن ها يا که هرگز نا آمدن ها را برايت باز خوانم تا دگر باره جون تو آزاد و رها گردم يا به رنگ تو درآيم ای چو پرواز پرستو ها بيا همچنان تنها کنار جاده ای بي انتها ايستاد ه ام بار کوچکم بر دوش می شناسم جاده را منتظر تا تو بيايي نامه هايـت بيش از اين بر من رسيده دردهای سخت جانفرسای روحم قصه های نانوشته زخم های کهنه و سرباز کرده فکر آدم های مانده در ميان جاده های پيچ خم دار آه آزادی از ميانبر راه خود برگير خسته ام نای رفتن نيست اين همان پايان راه پا يان اين فصل است واي اگر تنها بمانم من در اين جاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:50 توسط روزانه |
|
|
نسخه ای باید یافت
بر حکیمی باید شد تا که شاید راز این دل بگشاید منتظر می مانم تا بیاید روزی تا سکوتم را با رمز دلش باز کند تا نشانم بدهد روزی را که دگر غم ننشیند به دلم و بهار را مژده دهد باز دوباره منتطر می مانم تا بیاید ----------- در سکوت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط روزانه |
|
|
اای کاش باز باران باز ابر رعد و برق غرش زیبای آن باز آرد شور و عشق و زندکی باز آرد طعم رویش را برای ریشه ها یا یرای بوته های نا امید تا زمین سرد جانی تازه گیرد یاز تا بهارو رنگ زیبایش باز گردد باز تا پرستو های رفته باز گردند دسته دسته تا نسیم دشت را آب جارویی کند با طعم خاک خاک باران خورده خیس با رنگ بهار با عطر یاس سربرون آورده از دیوار باغ باز باران باز ابر --------------------------- دی ماه ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 9:34 توسط روزانه |
|
|
من تشنه ام همراه دشت
بی قرار و منتظر با ریشه ها تا ببارد باران فراوان چون سیل تا بشوید دل ها را تا ییرد با خود غبار نشسته بر شهر نشسته بر گیاه و یاس مانده بر زمین شهر ما امروز بهتر از هر روز عطر باران طعم خاک پیچیده در پیچ تاب کوجه ها و خانه هاا باران اگر ببارد پرستو های رفته باز گردند سوی دشت از نیمه راه بهار نیزکه بیاید بیاورد با خود شکوفه های نارنج شکوفه های بادام من نیز پنجره های بسته را یاز کنم برای دیدن پرنده های عاشق برای پرستو های خسته -------------------- دی ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:58 توسط روزانه |
|
|
آهای آدم های خواب یا که بیدار خواب زده یا هشیار از شما می پرسم آیا کسی هست بين شما تا اين روز های سرد خاکستری را به او بسپارم این روز های از نفس افتاده این روز ها كه چون رودی جاری شتابان در شیب روان به سويی در پایین دست به گوشه ای در تاریخ به مقصدی در غبار مي رود به پيش مثل زمان از دست رفته مثل همین دیروز که رفت و دیگر نیست روز ها می روند من جا مانده از خویشم با این روز ها فاصله ها دارم این روز های خاکستری این سکوت پر از وهم شب های سرد و طولانی آهای آدم ها این چگونه روز هایی است که نمی ماند در یاد رنگ خاطره نمی زند من چوب حراجی زده ام بر آن مشتری نیست که آسان بفروشم؟ آیا کسی می شنود صدایم را روز هایم پیش از این رنگ بهار صبحگاهم شستشو می شد با شبنم و گل چشم هایم رو به دشتی باز می شد باز , سبز با درختان صبور یادگار روز و شب های پر از باران آرزو هایم پرواز خانه ام بالای آن کوه بلند روزگارم روزگار عاشقی آه چه شد آن روز هاي خوب باراني به زمان چوب حراجی زده ام كوله بارم ساده گام هايم به جلو جاده را مي بينم تا رسيدن قدمي بيش نمانده چه کسی هست نشانی دهد از جرعه ای آب از آمدن باران خبری هست؟ کسی می داند؟ ---------------------------------- 6/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:8 توسط روزانه |
|
|
اینک که سفر را برای یافتن برگزیدی و امتداد خیال انگیز آن را نشانه رفتی می روی برای تولدی دیگر سفر بخییر تو می روی به نقطه ای دور در دنیایی به رنگ باران به رنگ آب در میان درختان به رنگ سبز وقتی ابررا آنجا دیدی لحظه شروع باران و صدای ناودان را شنیدی مرا نیز خواهی یافت در همان نزدیکی زیر باران وقتی در آن دور دست ساحل دریا شیب آرام کوه دشت بی پایان را دیدی مرا نیز می بینی ایستاده خیره به آسمان با لبخند دستانم را بگیر تا آرامش دریا را در چشمانت تجربه کنم وقتی در تبسم نگاهت غرق می شوم سختی راه آسان و سفر کوتاه می شود من اینک در میانه این جاده تنها مانده ام شاید تو بخواهی پنجره ای باز کنی یا که دور دستی دلربا را نشانم دهی که آغازی باشد به رنگ عشق به طعم امید و عطر رویش و خاک اما تو خوب می دانی که راز سفر دور شدن است جدا شدن است این را تو زود خواهی شناخت پس من نیزدر امتداد این جاده منتظر می مانم شب را به دست روز خواهم سپرد با جاده خواهم رفت به دوردستی که طعم یاران دارد ------------------- یلدای ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 7:9 توسط روزانه |
|
|
لحظه شادی است لحظه همزاد شدن با گیاه پا نهادن روی خاک خدا گر تو بدانی که چیست این گیاه آمدن رفتن آن تا کجاست از چه سبب رنگ زمین سیز شد برگ گیاها ن که دگر زرد شد ابر اگر آمد و پیدا شده بارش باران که هویدا شده آب روان کز دل سنگ ره یه دریا برد جملگی از بهر درختان بود راز جهان چیست؟ به جز رویش است؟ رویش سبزه درخت و گل است سخت شود گر نشناسی تو راز بانگ جرس نشنوی از کوی یار بی ساربان منزل را نیابی در راه خود از کاروان بمانی ------------------------ آذر ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:43 توسط روزانه |
|
|
باز آمده ام در ميانه اين دشت رنگ پاييز بر زمين رها درختان در خواب بي برگ فارغ از هجوم كرم هاي ساقه خوار در سكوت پرنده ها رفته اند صداي جيرجيرك ها نمي آيد آفتاب در پهن دشت آسمان تنها د شت سر ريز از سكوت پر معني خالي از پرنده كوه خاكستري در همين نزديكي چون حصاري برای جدایی آدم ها از درختان بو ته ها خشكيده از ستم گرما زمين تشنه اندوهگين از نبودن باران از غيبت طولاني زمستان خورشيد در مسير تكراري روز را مي برد با خود من خسته از اين سكوت خسته از اين پاييز تشنه با درختان مي شوم هم صدا به نسيم مي دهيم پيغام تا بيا ورد ابر تا بیاورد باران آذر 1387
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:50 توسط روزانه |
|
|
گاهی که به خود می اندیشم وقتی که از رقت این روزگار بر ااز تکرار رفت و آمد روز ها و شب ها خسته می شوم وقتی دیوار های فاصله به چه کوتاه دیده می شوند وقتی روز ها به سرعت می گذرند و شب ها چه زود از یاد می روند می بینم این چه قصه ایست که در آن نقش بازی می کنیم آدمیان در میانه بازاری بیزار رها شده در حلقه های ناجور و نا پیوسته سرگردان در حرکت از سویی به سویی دیگر با گام هایی نا مطمین به نقطه ای نا معلوم رها شده در میانه کویری پر از اوهام *** ناگاه نگاهم به آن ستیغ آفتاب خورده باران شسته کوه که می افتد انگار که چراغی روشن می شود با گام هایی تندتر به دور دستی می روم آرام جایی که سبزه ها تازه سر از خاک بیرون آورده اند خاک نرم باران خورده زیر پایم آهنگ رفتن می خواند بوته های ریشه در خاک راه نشانم میدهند ساقه های سبز درختان بلوط ایستاده در شیب دره های ژرف آسمانم را نشانی می دهند وقتی که بالا می روم دشت را با سادگی تمام تا دور دست تماشا می کنم گویی گمشده ام یافت شده راه نمایان شده طعم خاک مرا با خود می برد به دور دست خیال انگیز به سکوتی ماندگار در ابدیت به زمانی در بی نهایت به سرزمینی دور ماندگار ابدی انگاراغاز این قصه از همین جا بوده است دیگر چیزی نمی بینم هیچ دردی نیست شاید حس پرواز است یا شاید خروج بیرون آمدن حس رویش همراه جوانه های درختان در بهار همچون رقص سبزه ها بر فرش زمین با نسیم با شکوه تر ار بهار حتی مثل شوق دیدار یار مثل نگاهی به چشمی سیاه همراه با طپشی آرام موزون مثل عشق آری مثل عشق که از جایی می شود آغاز اما پایانی ندارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:58 توسط روزانه |
|
|
روز ها به پيش براي درختان با برگ هاي زرد پاييزي روز ها به پيش براي كودكاني كه در شلوغي جاده هاي سخت راه مدرسه را تازه يافته اند روز ها در پي شب ها براي دحتراني كه خود را در آيينه زيبا تر از ديروز ديده اند روز ها با عشق براي آنها كه با درختان مهربانند روز ها در حركت روز ها به جلو براي دوست ديرينم كه تازگي سفيدي مو هايش را ديده است روز ها در پي شب ها شب ها براي آغازي ديگر براي فردايي كه هنوز نيامده است ولي آمد نش حتمي است اما چه زود مي رود از ياد مثل همين تابستان طولاني كه امروز جاي خود به پاييز داد رفت از آن تابستان و اين پاييز فراوان آمد و زود گذشت من در روز هاي اول مدرسه چه پاييز ها كه ديده ام اما انگار كه پاييز مدرسه من سرشار بود از عشق و حس غريب زندگي كردن حسي كه رفته است از ياد و من روز هاست كه منتظر آمدنش هستم روز ها به پيش شب ها در ادامه روز ۱۳۸۷/۷/۱
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:29 توسط روزانه |
|
|
چشم هايت با اشك هاي سرشار از مهرباني شسته شده بود وقتي نگاهت كردم اندوهي ژرف بر چهره ات نشسته بود اما نگاهت به دور دستي نشانه رفته بود كه غم هايت را با خود مي برد به تو اشاره كردم كه وقتي بار سفر بندي روزهاي سبز تو زود آغاز خواهد شد تو بايد صبور باشي تا تحمل روزهاي پر التهاب تنهايي را داشته باشي در سفر كه هستي روزهايت را با درختان تازه جوانه زده سركن آنگاه تو خود روزهايت را خواهي ساخت راستي مي داني در قلبم دريچه اي باز شده به روزهاي پيشين مهرباني هايت مرا به روزگاري برده است كه زمين سبز، بهار طولاني و آسماني پر ابر دارد تو را وقتي بيشتر شناختم كه از هجوم تلخ حادثه اشك هايت جاري بود اما تو از بلور صاف اشك هايت قابي ساختي روشن براي ديدن فرداها يت تو خواهي ماند تا نامت در تاريخ سرزمينت ماندگار گردد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:34 توسط روزانه |
|
|
قابي كه بر ديوار ديده مي شود باغ گلي است از بهشت از دست دوستي مهربان با خود انديشيدم: دوست چه نام زيبايي است طعم عشق مي دهد از جنس مهرباني، هديه خدا چون آيه هاي پرستش كه مي ماند جاودان لحظه اي از درون قاب مانده بر ديوار دعا كردم براي گل ها و پوته ها براي تشنگي درختان اشك ريختم براي ابرهايي كه رفته بودند براي زمين تشنه گريستم يادم آمد به لاله عباسي تنهاي انتهاي باغ كه آب مي خواهد سپس لاله عباسي هاي رنگارنگ خانه پدري يادم آمد وقتي كه كودكي بودم با آب پاش قديمي خانه در غروب هاي تابستان به آنها آب هديه مي دادم پدر آن يادگار ، ماندگار روزگار من مرا با رنگ هاي لابه عباسي آشنا كرد از لاله عباسي و رنگ هايش گونه گوني جهان را ديدم تعادل بين رنگ ها را يافتم اينك در جستجوي رنگ وافقي آرامش با درختان، زمين خيس و باران خورده مي خواهم دنياي من دو رنگ نيست دنياي من گونه گونه رنگ هاي لاله عباسي است مانند همين باغ گل از راه رسيده از دست دوست كه مي رويد و مي ماند و برايم زيبايي ، عشق و مستي مي آورد ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:53 توسط روزانه |
|
|
ناگهان پنجره را باز کردم
آسمان سپید بود از ابر درختان در رقص پاییزی در پای درختان گردو خش خش برگ های خشک پاییزی زیبا بود پیدا بود قطره پاک باران بر گونه ام نشست آسمان را به خود نزدیک دیدم رقص درختان در گوشه حیاط دیدنی بود انگار روز دیگری بود گویی جشن پایان گرما در گوشه حیاط ما بر پا بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:19 توسط روزانه |
|
|
روزهای تابستان به شماره افتاده خورشید بی حوصله وسط آسمان ایستاده بود خسته از روزهای طولانی نگاهم بر دشت آسمان ثابت بی قرار منتظر اگر ابری بیاید یا ببارد رنگ خاکستری کوه غم انگیز بود تابستان کند دشت ساکت کوچه ها خالی آدم ها در پوست خود پنهان باز به خود می پیچم آیا این قصه به آخر رسیده است؟ فرصت های رفته در ذهن خسته ام سرشار از خود می پرسم بعد از این تابستان زمستانی خواهد بود که با آمدن بهار دوباره عاشق شوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 13:8 توسط روزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
یادداشت ها روزانه |
| پیوندها |
|
عکسهای دارنگون-پاییز 87 عکسهای دارنگون-بهار 88 |
|
RSS
|